قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1463

تاريخ الفي ( فارسى )

حكما دستورى نهاده‌اند كه سلطان بايد كه منهيى امين ، معتمد ، دولتخواه ، بىغرض ، پاك اعتقاد و بلندهمّت تعيين نمايد بر وجهى كه كسى بر آن وقوف نيابد و مرسوم او به دلخواه او مقرّر نمايد تا اگر كسى بر احوال او واقف شود او را به زر فريب نتواند داد . و چنان بايد كه آن منهى به هر وقت كه خواهد پيش پادشاه تواند رفت ؛ چه ، شايد كه چيزى باشد كه توقّف برندارد . و چون حال بر اين منوال بود هر آينه پادشاه بر جزوى و كلّى ملك صاحب وقوف باشد . و چون اركان دولت و اعيان ولايت بر اين حال اطلاع يابند معاش بر وجهى كنند كه بايد ، و اعمال ناشايسته از ايشان در وجود نيايد . و مناسب اينجاست آنچه از خوارزمشاه منقول است . و آن‌چنان است كه خوارزمشاه در باب سياست و عدالت كار به جايى رسانيده بود كه هيچ آفريده‌اى در قلمرو او مرتكب عمل ناشايست از فسق و فجور نمىتوانست شد مگر يكى از اعيان امراى دولت او كه حقوق خدمت قديمى داشت و اختيار تمام در سر كار او داشت و خود را به صورت صلاح به خوارزمشاه نمودى و در خفيه به شرب و انواع فسق و فجور مشغول بودى و هيچ كس را ياراى آن نبود كه از وى شكايت كند . خوارزمشاه بر اين حال وقوف يافته نخواست كه ظاهرا در آن باب با وى سخنى گويد ؛ چه ، اظهار اين نوع كلمات از بزرگان رفع حجاب احتشام و هيبت نمايد . بنابراين ، روزى آن امير را طلبيده گفت : مرا مرغى بايد كه منقار او سرخ باشد و سرهاى بال او سياه و باقى تمام سفيد و جز تو اين مرغ را كسى پيدا نتواند كرد . آن امير گفت : به طلب آن اشتغال نمايم به هر وجه كه توانم به دست آرم ، امّا مرا سه روز مهلت بايد داد . القصّه ، آن شخص به جستجوى آن مرغ مشغول گشت و در شهر و نواحى چنين مرغى نتوانست آورد . بعد از سه روز به پايهء سرير سلطنت آمده مراسم اعتذار تمهيد نمود و گفت : اى ملك ! بدان مقدار كه مقدور بود در تفحّص كوشيدم و شرط سعى به جاى آوردم ، هيچ جا پيدا نشد . اشارهء پادشاه به هرچه صادر شود در عوض آن مهيّا گردانم . پادشاه گفت : مطلوب من آن مرغ است كه گفتم . من اختيار شهر و ولايت مدتى است كه به دست تو دادم و تو از تحصيل اين مقدار چيز عاجزى . باز سه روز تو را مهلت دادم ، بايد كه اين نوبت بىچنين مرغى نيايى . آن بىچاره باز سه روز ديگر تفحّص و تتبّع نمود . به هيچ وجه پى به مقصد نبرد . بعد از سه روز تهيدست بازآمد . خوارزمشاه فرمود : تبارك اللّه ! تو از شهر چنين خبر دارى ؟ ! چهار مرغ به اين شكل و هيئت در يك خانه است و تو پيدا نمىتوانى كرد ! برو به سر چهار سوى شهر و از بازار شرقى گذر كن ، به در فلان مسجد محلّه‌اى است بر دست راست . در اين محلّه كوچه‌اى است درش جانب غرب . بدان خانه درآى و به صفّه‌اى كه بر طرف جنوب است ، توجّه كن . بر دست چپ او خانه‌اى است . در اندرون آن خانه ، خانه‌اى خرد است . در آن خانه بگشا . در آنجا